خرید بک لینک

تو هَمانی که دلم میخواهد شصت سالگیهایم را کنارش بگذرانم...هفتاد سالگی...!
هَمان یک نفری هستی که دلم میخواهد پنجاه سالِ بعد برایش پیراهنی با گلهای ریزِ آبی بپوشم و تا میتوانم دلبری کنم...!
هَمان درمانی که در آغوشش کمردرد و پادرد و بالا و پایین شدنِ فشارِخون را به فراموشی بسپارم...!
هَمان هَمدمی که میخواهَم سَرم را روی شانهاش بگذارم و فریدون گوش دهم...! تو دقیقاً هَمان یکنفری هستی که دلم میخواهد پا به پایش پیر شوم...!
تو هَمان یاری هستی که شَهریار میگوید بدونِ وجودش شهر ارزشِ دیدن را هم ندارد...!


*پ ن: کل دیشب و چند شب قبل رو تا صبح گریه کردم. تصمیم رفتن از کنار تو سخترین تصمیم دنیا بوده.. هیچ کجای دنیا مثل بودن کنار تو بهم آرامش نمیده. بی تو بودن سخته انگار خودت تبر برداری و ریشه ات رو بزنی به همین سختی و حتی سختر از این.

برچسب: نویسنده: بردیا احمدی تاريخ: چهارشنبه 7 آذر 1397 ساعت: 18:57

صفحه بندی